Javascript must be enabled in your browser to use this page.
Please enable Javascript under your Tools menu in your browser.
Once javascript is enabled Click here to go back to صفحه خانگی تیست برنامه ها
 
 
 

ورود به سایت






دریافت رمز عبور
عضویت در سایت

حاضرین در سایت

حاضرین در سایت : 2 نفر مهمان

   
 
روایت‌ِ خاکی؛ روایتِ پابرهنه
سيد حميد مير افضلي
نگارش یافته توسط الياس   
روایت‌ِ خاکی؛ روایتِ پابرهنه
در میان آن‌همه کتابِ نفیس درباره‌ی حاج‌محمّدابراهیم، و در بین صدها صفحه از خاطرات و مصاحبه‌های نابی که از سیّدحمید داشتم، وجوهی می‌دیدماز تشابهِ حاج‌محمّدابراهیم و سیّدحمید؛ از جوانی‌شان، درس‌خواندن‌ِشان، دانش‌گاه رفتن‌شان، رها کردنِ کارشان، جنگیدن‌شان و... سرانجام شهادت‌شان.
عملیات‌ِخیبر وجزیره‌ی مجنون، نقطه‌ی تلاقیِ این دو مردِ آسمانی بود، از دو گوشه‌ی ایران؛ تا برای همیشه‌ی تاریخ خاطرات‌شان را به‌جای بگذارند؛ خاطراتی که گاه مثل حاج‌همّت خاکی‌اند و‌گاه مانند سیّدحمید، پابرهنه.
* پابرهنه
بی‌بی همه‌چیز را مُهیا می‌کرد؛ چای،قند، شیرینی و... تا وقتی آقاسیّدعلی رحمت‌آبادی روضه می‌خواند، کسی از پای منبرش تکان نخورد و همه فقط گوش کنند.
آقاسیّدعلی هم هر هفته می‌آمد و روضه می‌خواند.
بی‌بی اسم بچّه‌ها را می‌گفت که برای هر کدام‌شان به اسم روضه بخواند و سیّد هم همین کار را می‌کرد.
وقتی به اسم سیّدحمید می‌رسید، به آقاسیّدعلی می‌گفت برایش روضه‌ی پنج تن علیهم السّلامبخواند.
* ‌خاکی
سختیِ سفرِ کربلا آن‌قدر مادر را آزار داد که وقتی به کربلا رسید، بی‌هوش شد.
زمانی که او را برای معالجه به بیمارستان بردند، دکترها گفتند کودکی که در رحم داشته، سِقط شده.
 بعد از پانزده روز بیماری وافسردگی، مادر برای اولین بار به حرم سیّدالشهداء‌عليه‌السّلام رفت و در رواق کوچکِ«ابراهیم» برای لحظه‌ای خواب رفت. درخواب، بانویی با وقار به سراغش آمد و طفلی به او سپرد.
در راه برگشتن از حرم، دیگر احساس ناراحتی نمی‌کرد.
رو کرد به علی‌اکبر، شوهرش و گفت: قلبم گواهی می‌ده که بچّه‌ی توی شکم‌ام زنده‌ است.
وقتي مجدداً به بيمارستان رفتند، دکترها زنده بودن كودك را تصدیق کردند.
چند ماه بعد از رویایِ مادر، محمّد‌ابراهیم به‌دنیا آمد.
* پابرهنه
هم‌راه مقیمی رفته بود راه‌پیمایی.
بعد از این‌که مقیمی کنارش تیر خورد و شهید شد، رفت گوشه‌ی مسجد جامع نشست وزد زیر گریه.
همان‌طور که اشک می‌ریخت، می‌گفت: این تیر می‌بایست به‌من بخوره؛ چرا خورده به مقیمی ؟ من می‌بایست شهید می‌شدم.
صدای گریه‌اش که کم‌تر شد، آرام اشک می‌ریخت و می‌گفت: حیف شد که من شهید نشدم... حیف...
* خاکی
نفس‌نفس زنان می‌دوید طرف خانه. وقتی رسید، نشست روی پله‌ی جلوی دَر و زد زیرگریه.
- هان ابراهیم! چی شده؟
- غضنفری تیر خورد. توی تظاهرات بودیم که مأمورها تیراندازی کردندتا من رو بزنند؛ غضنفری کنارِ من بود که یک‌دفعه پرید جلوی من و تیرخورد به‌ش و شهید شد.
این تیر می بایست به من می‌خوردو من شهید می‌شدم، ولی...
* پابرهنه
عرا قی‌ها به سرعت خودشان را به خطّ سپاه در جبهه‌ی طرّاح نزدیک می‌کردند.
نزدیک شدن عراقی‌ها از یک طرف، و کم‌بود اسلحه و مهمّات از طرف دیگر، باعث شد تا توی خودمان بیافتیم و کمی بترسیم.
رفتم سراغ سیّد و با ترس ودل‌هُره گفتم: عراقی‌ها دارن می‌یان به طرف خط... هیچ‌چیز هم برای جلوگیری از پیش روی اونا نداریم؛ چه‌کار کنیم؟
بدون کوچک‌ترین عکس‌العملی، انگار هیچ اتفاقی نیفتاده، گفت: مسئله‌ای نیست.
دل‌هُره‌ام بیش‌تر شد؛ چند لحظه بعد، دوباره رفتم پیش‌اش وگفتم: شما فرمانده‌ی خط هستی... عراقی‌ها دارن به سرعت می‌یان به طرف‌مون؛ باید یه‌کاری بکنیم...
این‌بار هم خیلی خون‌‌سرد جواب داد: چیزی نیست... باشه... بیان.
جانم داشت از ترس بالا می‌آمد. عراقی‌ها هم به خط نزدیک‌ترشده بودند.
سیّد با آرامش رفت توی سنگر، تیربارش را بیرون آورد و دوید به طرف عراقی‌ها وماشه را چکاند.
بچّه‌ها که سیّد را دیدند، جان گرفتند وته‌مانده‌ی گلو له‌هاشان را به طرف عراقی‌ها شلیک کردند.
چند دقیقه بعد، بچّه‌ها عراقی‌هایی را که در حال فرار بودند، تعقیب کردند و توانستند اسلحه و مهمات‌شان را از آن‌چه که عراقی‌ها توی دشت جا گذاشته بودند، تأمین کنند.
* ‌خاکی
برای مأموریت رفته بود نودشه.
 نبودنش در شهرپاوه از یک طرف، و حمله‌ی سنگین دموکرات‌ها از طرف دیگر، باعث شد تا آن‌ها بتوانند قسمتی از شهر را بگیرند و تا نزدیکیِ مقرِ موتوریِ سپاه پیش بیایند.
ساعت حدود دوازدهِ نیمه‌شب بود که برگشت.
 وقتی اوضاع را دید، با عصبانیت بر سر بچّه‌ها فریاد زد: شما زنده‌اید و این ترسوها جرأت کردن تا نزدیکِ موتوریِ سپاه بیان؟
 و بلافاصله چند نفر را برداشت و رفت به طرفِ موتوری.
 نیم ساعت بعد، وقتي صدای تیراندازی تمام شد، دموکرات‌ها از شهر فرار کردند و حاجی با بچّه‌ها كه همگي سالم بودند، به سپاه برگشت.
* پابرهنه
قبل از عملیاتِ بیت‌المقدّس، سیّد فرمانده گردان بود. البته فقط اسمش فرمانده بود؛ خودش شناسایی می‌کرد. پشت لودر می‌نشست و خاک‌ریز می‌زد. هر جا هم که راننده بلدوزر نداشتیم، می‌آمد و کارش را شروع می‌کرد.
قبل ازعملیات، دستور دادند تا نزدیکیِ دشمن یک کانال حفر کنیم.
قرار شد سیّد و چند نفر از نیروها در یک منطقه کانال بزنند و من‌که جانشین گردان بودم، با تعدادی دیگر از نیروها در منطقه‌ای دیگر کار حفرِ کانال را شروع کنیم.
من وسیّد می‌بایست روی درستیِ کار نیروها نظارت می‌کردیم.
قرار گذاشتیم که ساعت سه‌ی نیمه‌شب در منطقه‌ی طرّاح هم‌دیگر را ملاقات کنیم.
توی این فاصله، چند بار رفتم به منطقه‌ای که سیّد و نیروهایش آن‌جا بودند وبه آن‌ها سر زدم. هر دفعه که رفتم، دیدم خودش پا‌به‌پای بسیجی‌ها کمک می‌کند و کانال حفر می‌کند تا زودتر تمام شود.
گفتم: سیّد! تو فرمانده گردانی؛ نیروها کارها رو انجام می‌دن. تو فقط نظارت کن.
گفت:... اینا بسیجی‌ان... خسته می‌شن.
* ‌خاکی
چند روز از شروع عملیاتِ بیت‌المقدّس می‌گذشت، ولی هنوز ما را به خط نبرده بودند.
بچّه‌ها به شدّت از این موضوع ناراحت بودند.
 یک‌شب در حال آماده‌باش به سر می‌بردیم که یک نفر آمد و ما را به زاغه‌ي مهمّات برد و خواست برای نیروهایی که در خط هستند، مهمّات بارِ کامیون کنیم.
 خودش هم دست به کار شد و پا به پای ما عرق ریخت و کمک کرد.
 در حین کار، بعضی از بچّه‌ها با عصبانیت به او پرخاش می‌کردند و از این که در عملیات شرکت نکرده‌اند و حالا باید مهمّات بار ماشین کنند، شکایت می‌کردند؛ولی اوفقط حرف‌ها را می‌شنید و با آرامش خاصّي کارش را انجام می‌داد.
بعد از عملیات، مراسمی برگزار شد و قرار بود معاون تیپ که تا آن‌موقع ندیده بودیمش، برای‌مان سخن‌رانی کند. وقتی حاج‌همّت رفت پشت تریبون و صحبتش را شروع کرد، تازه متوجّه شدیم او همان‌کسی بود که آن شب پا‌به‌پای ما مهمّات بار می‌زد، ولی ما با او به تندی برخورد کردیم و عصبانیت‌مان را روی خالی کردیم.
* ‌پابرهنه
چند نفر از بچّه‌هاشهید شده بودند.
تیربار عراقی‌ها از بالای تپّه همه را زمین‌گیر کرده بودو هیچ‌کاری نمی‌توانستیم انجام بدهیم.
سیّد خیلی آرام، کنارِ تپّه نشسته بود.
همین‌که بلند شدم تا نارنجک را بیاندازم داخلِ سنگرِ عراقی‌ها، یکی از آن‌ها بلند شد وبه سمت من شلیک کرد.
گلوله که به دستم خورد،آرامشِ سیّد جلوی چشمم مجسّم شد و خیلی عصبانی شدم.
رفتم جلویش و با پرخاش گفتم:این چه وضعشه؟ عراقیا دارن تیراندازی می‌کنن،اون‌وقت تو این‌جا نشستی؟ انگار‌نه‌انگار که دشمن بالای سرمونه.
سیّد با همان آرامش گفت:هنوز برای شما خیلی زوده که از این حرفا بزنی.این‌طوری هم که شما می‌گی، نیست. تو هنوز دل‌هُره داری ومی‌ترسی... بیا بشین این‌جا،تا ببینیم باید چه‌کار کنیم.
وقتی کنارش نشستم، رو کرد به بقیه‌ی بچّه‌هایی که سالم بودند و گفت:نبرد ما مثل نبرد سیّدالشّهداست؛ دشمن بالای سرمونه.مانبایدبترسیم و دست‌و‌پا‌مون رو گُم کنیم.
بعد چندآیه از قرآن خواند و گفت:شما باید صبر کنید،تحمّل داشته باشید و از خودتون شجاعت به‌خرج بدید...
با عصبانیت گفتم:سیّد! تو دیوونه شدی. الآن‌که جای خوندن قرآننیست؛ الآن جای تدبیر در مورد کاره...
دوباره دستم را گرفت و گفت: یه‌ذرّه آروم‌تر باشیم، بهتره...
وبعد نیروها را فرستاد به جاهایی که مشخّص کرده بود و خودش هم یک آر‌‌پی‌جی برداشت ورفت بالای تپّه.
تپّه را که گرفتیم،سیّد هنوز همان‌طور آرام بود.
* ‌خاکی
یک نفر درِ سنگر فرماندهی را باز کرد، توی درگاه ایستاد و بدون مقدّمه شروع کرد سرِ حاجی داد‌ و‌ فریاد کردن و مقابل چشم بچّه‌ها به او اهانت کرد.
من‌که تحمّل دیدنِ اهانت به حاجی را نداشتم، پریدم وسطِ حرفش و گفتم:این حرف‌ها رونزن، زشته. به فرض که حق با تو باشه و حرفت درست باشه، ولی تو نباید این‌طوری صحبت کنی. هر چی باشه حاجی فرمانده‌ی توِ.
بنده‌ی خدا هم نه گذاشت و نه برداشت، گفت: برو بابا، توچه‌کاره ای ؟ و باز شروع کرد به بد و بی‌راه گفتن به حاجی.
حاجی امّا، خیلی آرام و خون‌سرد نشسته بود و بدون این‌که حتی تغییری در چهره‌اش ایجاد شود، به حرف‌هایش گوش می‌داد.
وقتی اهانت‌هایش تمام شد، حاجی لب‌خندی گوشه‌ی لبش نشاند و با آرامش گفت: ناراحت نباش. سعی کن خون‌سردیِ خودت رو حفظ کنی.
 مطمئن باش قضيه‌ای که می‌گی، درست می‌شه. منم قول می‌دم که بعداً همه‌چیز رو برات توضیح بدم.
بنده‌ی خدا وقتی برخورد حاجی را دید، آرام شد؛ سرش را پایین انداخت و از سنگر رفت بیرون.
* ‌پابرهنه
آمد مرخصی. مرخصی که نبود؛ به شدّت مجروح شده بود وحالا آمده بود تازخم‌هایش کمی بهترشود و دوباره برگردد منطقه.
هنوز چند روزی از آمدنش نگذشته بود که از منطقه تماس گرفتند و خواستند برگردد و برای عملیاتِ بعدی آماده شود.
بعد ازعملیات، سیّد دوباره به شهر برگشت. وقتی دیدمش، گفتم: تو که پایت زخمی بود، چه‌طور رفتی برای عملیات؟
خندید و گفت: از این‌جا که کفش‌هام رو پوشیدم و رفتم، یادم رفت پام زخمی بود.
تا وقتی که یک روز یادم اومد که با پای زخمی اومدم جبهه. وقتی به زخم پام نگاه کردم، اثری ازش ندیدم. خود به‌خود خوب شده بود.
* ‌خاکی
روز قبل از عید آمد مرخصی. بعد از احوال‌پرسی با خانواده، گوشه‌ی اتاق دراز کشید تا استراحت کند.
هنوز خوابش نبرده بود که تلفن زنگ زد. صحبت‌اش که تمام شد، گفت: باید زودتر برم منطقه.
مادر گفت: توكه فقط چهار ساعت پیشِ ما بودی؛ حداقل عید رو پیشِ ما بمون.
حاجی گفت: مادر، بچّه‌ها زیر آتش دشمن هستند؛ من نمی‌تونم تنها شون بذارم.
 وبعد وسایلش را جمع کرد و برگشت به منطقه.
 چهل روز بعد از رفتنش، مهدی به دنیا آمد. مهدی بیست و پنج روز داشت که به حاجی زنگ زدیم و گفتیم: پسرت بزرگ شده، برای دیدنش نمی‌آیی؟
خندید واز پشتِ تلفن گفت: اگه بزرگ شده، لباس بسیجی تنش کنید و بفرستیدش جبهه؛ جبهه‌ها به نیرو نیاز دارند.
* ‌پابرهنه
لباس تنش که همیشه یکی بود.از بیت‌المال و سهمیه‌ی جبهه هم که استفاده نمی‌کرد و حقوق سپاه را هم نمی‌گرفت.
برایم سوال شده بود خرج زندگی‌اش را از کجا می‌آورد. فهمیدم از پدر و مادرش پول می‌گیرد.
گفتم: سیّد! تو که فوق‌دیپلم داری واز دانش‌سرا فارغ التحصیل شدی؛ برو استخدامِ آموزش و پرورش شو تا خرجت رو خودت در بیاری و باری از روی دوش خانواده‌ات برداری، نه این که پول زندگی‌ات روهم از اونا بگیری.
اول که قبول نمی‌کرد؛ ولی وقتی بهش اصرار کردم، رفت به اداره‌ی آموزش و پرورش و معلّم شد.
بعد از چند روز، دوباره توی جبهه دیدمش.تعجّب کردم که به جای کلاسِ درس، چرا توی جبهه است.
گفتم: سیّد... سر ِکلاس که می‌ری؟
خندید وگفت: یه هفته رفتم. داشتم دیونه می‌شدم. نمی‌تونستم توی مدرسه بمونم.به مدیر مدرسه گفتم برای یک‌هفته استخدام شدم. الآن هم که این‌جا هستم، برای اینه که بچّه‌ها گفتن توی منطقه خبرایی شده؛ بوی عملیات می یاد.
* ‌خاکی
معلّم بود، اما از آموزش و پرورش به سپاه مأمور شده بود.
یک‌روز که آمد مرخصی، با خانواده وپدر و مادرش رفتند به باغی در بیرون از شهرتا چند روزی که حاجی مرخصی دارد، کنار هم باشند.
 ولی‌الله-برادرش- از راه رسید ویک نامه داد به دست حاجی.
 نامه از اداره‌ی آموزش و پرورش بود ودر آن از حاجی خواسته بودند که هرچه سریع‌تر به شغل سابقش یعنی معلّمی برگردد؛ در غیر این‌صورت حقوق ماهیانه‌اش قطع می‌شود.
نامه راکه خواند، خنده‌ای کرد و با لحن خاصّی گفت: اینا نمی‌دونن... اصلاً ما می‌ریم جبهه واسه‌ی این‌که حقوق‌مون قطع بشه.
* پابرهنه
به رسم همه‌ی رزمنده‌ها، قبل از نماز صبح بلند شدم تا...
می‌رفتم طرفِ وضو خانه که دیدمسیّد گوشه‌ی اتاق سرش را به سجده گذاشته است.
آورکت روی شانه‌اش بود و چفیه‌اش هم مثل تمامِ طولِ روز که می‌دیدمش، دور گردنش بود. از وضوخانه که برگشتم، باز سیّد را دیدم که در همان حالت است.
بعد از نماز و قرآن که برگشتم،سیّد هنوز همان‌طور به حالت سجده گوشه‌ی اتاق بود.
دو ساعت بعد، هول برم داشت که نکند سکته کرده باشد یا اتفاق دیگری افتاده باشد؛ بلا فاصله رفتم کنارش و با دست تکانش دادم.
سیّد به پهلو افتاد روی زمین.
رد مُهرِ نماز روی پیشانی‌اش بود. تازه متوجّه شدم آن‌قدر خسته بود که در حالتِ سجده خواب رفته و ساعت‌ها خوابیده بود.
* ‌خاکی
گفت: من حدود یک‌ساله که کیلومتری می‌خوابم، نه ساعتی.
متوجه‌ حرفش نشدم و پرسیدم: کیلو متری می‌خوابم یعنی چی؟
گفت: یعنی وقت ندارم هرشب چند ساعت بخوابم؛ برای همین وقتی از اندیمشک به اهواز می‌رم، بین راه صد کیلومتر می‌خوابم. یا وقتی برای شناسایی، نیمه‌شب به منطقه مي‌رم، چهل- پنجاه کیلومترتوی راه می‌خوابم.
* پابرهنه
سیّد توی جمع نیروها ایستاده بودو داشت برایشان صحبت می‌کرد.
همه‌ی بچّه‌ها پاسداربودند و لباس سپاه تن‌شان بود.
می‌گفت: این لباسِ سبزی که به تن شماست...اگر بذارید سبزی‌ش گرفته بشه، تبدیل به یک تابلوی سفید می‌شه که امریکا خیلی راحت می‌تونه روش بنویسه.
بذارید این سبزی همیشه بمونه. سبزیِ لباس‌تون رو باخونِ خودتون سرخ کنید و نذارید جایی باشه که امریکا روش مشق کنه.
* خاکی
بعد از والفجر چهار، اعضای کادر لشكر را در دوکوهه جمع کرد و از یکی از روحانیون خواست شبانه خودش را به آن‌جا برساند و به آن‌ها آموزش بدهد تا برای عملیات بعدی آماده شوند.
بنده‌ی خدا می‌گفت: خوب آموزش چه ربطی به من داره؟ من روحانی‌ام!
حاجی می‌گفت: می‌خواهم به نیروها آموزش اعتقادی بدی. من با این‌ها کار نظامی ندارم.
می‌گفت:وای بر ما. وای بر پاسدارِ ما اگر روزی برسه که فقط پاسدارِ نظامی باشه. اگر پاسدار و بسيجيِ عقیده باشید، در راه‌تون تزلزل و سستی ایجاد نمی‌شه...
ما پاسدار و بسیجیِ پوچ نمی خواهیم. ما اول باید پاسدار و بسیجیِ ایدئولوژی، عقیده و مکتب باشیم، بعد پاسدار و بسیجیِ نظامی...
* ‌پابرهنه
(شهيدان) رضاعباس‌زاده،حاج‌احمد‌اميني،علي‌عابديني، محمّد‌قنبري وچند نفر ديگر از فرمانده‌ گردان‌ها كنار هم نشسته بودند.
سيّدهمه را صدا زد وگفت: بياييد بشينيد اين‌جا من با هاتون كار دارم.به جدّم قسم، مي‌دونم كه ديگه بين شما نيستم واين عملياتِ آخر منه...
بچّه‌ها كه نشستند دور هم،سيّد شروع كرد به گفتن خاطراتش.از اطلاعات عملياتِ قرارگاهِ كربلا گفت و از كارهايي كه انجام داده بود.
بعد از گفتن خاطراتش، گفت: من در تمام عُمرم دو تا آرزو داشتم؛ یکی این که پام رو برسونم به کربلا،كه خدا رو شكر دو بار به زيارت جدّم حُسين رفتم و يكي هم شهادت بود كه...
* ‌خاکی
وقتی حاجی را دیدم، خیلی عصبانی بود.
 می‌دانستم خمپاره کنار او و خرازی خورده؛ دست خرازی را قطع کرده بود، ولی به حاجی آسیبی نرسیده بود.
گفتم: چرا ناراحتی؟ احساس می‌کنم حاج‌همّت چند روز پیش نیستی ؟
 دستم را گرفت و از کنار خاک‌ریز فاصله گرفت. می‌خواست از قرارگاه تاکتیکی فاصله بگیریم ودور از چشم بچّه‌ها حرف بزنيم.
 چند‌متر آن‌طرف‌تر نشست روی زمین. من هم نشستم کنارش. یک نَفَسِ عمیق کشید و مُشتِ گره کرده‌اش را روی خاکِ جزیره کوبید و گفت: این آخرین عملیاتيه که من دارم می جنگم.
گفتم: نه، این‌طور نیست. إن‌شاءالله که سال‌ها زنده هستید و...
ولی با جدّیت حرفش را تکرار کرد و گفت: اين آخرين عمليات منه.
* ‌پابرهنه
خبرِ شهادت سیّد‌حمید که رسید،بی‌بی آن‌قدرگریه کرد، تا این که جنازه‌اش را آوردند داخل خانه تا برای آخرین بار ببیندش و با او خداحافظی کند.
دومین پسرش بود که شهید می‌شد.
وقتی بالای سرش رفت،گریه نکرد و آرام بود.
روبه سیّد گفت: ننه...علیک‌سلام؛ به آزروی خودت رسیدی.برو و سلام من رو به جدّت برسون.
* ‌خاکی
جنازه‌اش را برای مراسم تدفین آماده می‌کردند.
 مادر آمده بود بالای جنازه‌اش و به پسرش نگاه می‌کرد.
سرش را کنار صورت حاجی برد و به آرامی گفت: سلام من رو به بی بی حضرت فاطمه‌ی زهرا سلام‌الله‌عليها برسون و بگو امانتی که سال‌ها پيش در كربلا به من دادی، پس فرستادم.
* پابرهنه
مراسم تشییع بسیار شلوغی بود.مردم از همه‌جا آمده بودند به خانه‌ی سیّد و تسلیتمی‌گفتند.
مادر شهدای شهر، در چند مسجد برای سیّد‌حمید مراسم عزاداری بر پا کرده بودند و بی‌بی را به مراسم‌شان دعوت می‌کردند.
وقتی بی‌بی به مراسم آن‌ها می‌رفت، خودشان را مادر سیّد معرفی می‌کردند.
آن‌ها مادر شهدایی بودند که بعد ازشهادت فرزندان‌شان، سیّد‌حمید مرتب به‌شان سر می‌زده و کارهایشان را انجام می‌داده.
* خاکی
در مراسم خاک‌سپاری، حدود صد و پنجاه نفر از اهالیِ کردستان شرکت کرده بودند.
بعد از مراسم، وقتی رفتم سر قبر حاجی، دیدم آن‌ها خم می‌شوند و هر کدام‌شان مقداری از خاکِ روی قبر را به‌عنوان تبرک برمی‌دارند تا با خودشان به کردستان ببرند.
* ‌پابرهنه
باقری حدود پانزده ماه بعد از سیّد‌حمید شهید شد و من با یک‌نفر دیگر داوطلب شدیم قبرش را بکنیم.
پائین پای سیّد راانتخاب کردیم و شروع کردیم به کندنِ قبر.
من داشتم خاک را می‌کندم که دیواره‌ی قبرِ سیّد فرو ریخت و در یک لحظه رایحه‌ی بسیار خوشی تمام فضا را گرفت.
حالم دست خودم نبود. به بغل دستی‌ام گفتم:حاجی، این‌چه بویی بود؟
گفت: فکر کنم از این سوراخ باشه.
از قبر که رفت بیرون، دست کردم داخلِ قبرِ سیّد.پای سیّد‌حمید بود.
درست مثل این‌که یک ساعت پیش دفنش کرده باشند، سالم و نرم بود.
تا زانویش را دست کشیدم؛همه‌اش حالتِ تازگی داشت.
ازسوراخ دیواره‌ی قبر داخل را نگاه کردم؛جنازه‌ی سیّد را دیدم که بعد از آن همه مدّت، سالمِ سالم بود.
* ‌خاکی
بعد از شهادتش، نمی گذاشتیم کسی را کنارش دفن کنند. چهار سال بعد، رزمنده‌ای به نام «علوی» شهید شد و خانواده‌اش با اصرار می‌خواستند او را کنار حاجی دفن کنند.
 خانواده‌ي شهيد برای این‌که ما با خبر نشویم و مانع‌شان نشويم، شبانه رفتند بهشت زهرا تا قبر شهید را حفر کنند.
موقع کندنِ زمین، قبرِ حاجی سوراخ می‌شود، قبرکَن بوی عطر و گلاب حس می‌کند و نوری می‌بیند که از داخل قبربیرون تابیده.
با هول و هراس داخلِ قبر را نگاه می‌کند و پای حاجی را می‌بیند که کمی خاک روی آن ریخته. خاک‌ها را کنار می‌زند و بدنِ حاجی را می بیند که بعد از چهار سال، سالم است.


*‌‌
توی ورودی سنگر که ایستاد، همه‌ی نگاه‌ها به سمتش چرخید.
خسته به نظر می‌رسید. خاک و اشکِ روی گونه‌هایش به‌هم آمیخته بود.
فرصتی برای استراحت نداشت. همان‌طورکه ایستاده بود، رو کرد به حاج‌قاسم وگفت:حاجی، یه دسته نیرو می‌خوام...
تا چند روز پیش،‌همّت یک لشکر نیرو را هدایت می‌کرد؛ امّا حالا آن‌قدر تنها شده بود که...
حاج‌قاسم به سیّد اشاره کرد و گفت هم‌راهِ او برود به مقرّ گردانِ عباس‌زاده که توی جزیره‌ی مجنون بود.
سفارش کرد به رضا‌عباس‌زاده بگوید هر چند‌تا نیرو که حاجی می‌خواهد، به او بدهد؛ حتی گردان را.
همّت از همه خداحافظی کرد و رفت به‌طرفِ موتورش. سیّدهم دنبالش راه افتاد، تا به موتور برسد.
 موتور را روشن کرد و سیّد، پا‌برهنه پشت سرش نشست و حرکت کردند.
هنوز چند دقیقه از حرکت‌شاننگذشته بود که...
 
همسفر حاج همت!
سيد حميد مير افضلي
نگارش یافته توسط الياس   

می رود سوار موتور حاج همت می شود که مرا اسیرخودش کند، که مرا بفرستد به روزهای اول زندگی اش، درسال 1355، درکوچه پس کوچه های رفسنجان تا صدای نوزادی را بشنوم که پدر و مادرش، سیدجلال میر افضلی و بی بی فاطمه، هردوسید، کنارگوشش اذان بخوانند و به اسم صداش کنند: حمیدرضا و به شناسنامه غلامرضا بشناسندش.

   باید بروم بایستم کنارش تا بزرگ شدنش را ببینم ومرد شدنش را و درس خواندنش را. خودش می گفته معلمم و من به پرس وجو می فهمم که فوق دیپلم مکانیک بوده.

   از انبوه مه خاطراتش صورتی را می بینم شبیه او، برادرش، سیدرضا، که تیرهای سوزان روزهای انقلاب به اوج می بردش و آسید حمید را هم به اوج می خواند. آنقدر لباسش کهنه شده بود که جا برای وصله کردن نداشت اما اصرارداشت طوری وصله شود که مشخص نباشد. بازهمان لباس را پوشید مثل همیشه تمییز، مرتب، موهای شانه زده و بوی عطر می داد.

از هرکی می پرسم می گوید حمید رفته، رفته پا به پای بقیه، به جنگ، با پای برهنه. هیچ کس او را با کفش ندیده. گوش گوشک صداش می زدند سید پابرهنه

 می گه این سرزمین، این خاک قداست داره، خون شهید ریخته شده....حتی آن روز، 22اسفند62، درجزیره مجنون که سوار موتور حاج همت می شود و هردو می روند به سوی سرنوشتی به شیرینی عسل، پاهای سید، برهنه بود.

 
روایت علی سلمه ای دوست وهمرزم حمید
سيد حميد مير افضلي
نگارش یافته توسط الياس   

روایت علی سلمه ای دوست وهمرزم حمید:
عرا قی ها سوسنگرد را گرفته بودند و ما نمی دانستیم .

با یک تویوتای مخصوص بهداری رفتیم تو شهر .پنج شش نفری می شدیم .

تمام شهر ریخته بود به هم .یک حالت غیر عادی .آقا سید حمید گفت :برویم سپاه .هیچ کس تو سپاه نبود . گفت :برویم فرماندهی .آنجا هم کسی نبود .یک نفر آمد از ما پرسید که شما کی هستید .

اینجا چکار می کنید .از نگاهش معلوم بود با عراقی ها ارتباط داشته
با چرب زبانی می خواست نگاهمان دارد تا برود خبر دهد .

با تدبیر آقا سید حمید از دستش در رفتیم و رفتیم ژاندار مری و از آنجا هم حرکت کردیم به بیرون شهر .

دیدیم شهر را دارند می کوبند .حاج مهدی باقری رانندمان بود .پا را گذاشت روی پدال گاز و سر عت را گرفت .
تانک های عراقی داشتند از سوسنگرد می رفتند طرف حمیدیه .

ما را که دیدند ،بستندمان به گلوله .گلوله از بغل گوش مان رد می شد و نمی دانستیم چکار کنیم .
آقا سید گفت :تند تر گاز بده ،حاجی !و حاجی باقری پا را روی پدال گذاشت .

ماشین بال در آورده بود و می رفت .

همه مان حس عجیبی داشتیم .

فکر می کردیم اگر سرعتمان بیشتر باشد ،تیر و تر کش به ماشین کاری نیست .

ایستاده بودم کنار یک ماشین  .

منتظر کسی بودم .یک ماشین آمد اعلام کرد گردان 452 تخریب شده.

اول نفهمیدم چی گفت .بیشتر به فکر آن بودم که باید سر وقت می آمده و نیامده بود .

به ساعتم نگاه می کردم و چشم می چرخاندو تا طرف بیاید سر قرار .احساس کردم دلم آزرده شده .طبیعی بود .

ناراحتی ام می توانست برای نیامدن دوستم باشد .

ولی دیدم نه از دوستم ناراحت نیستم . از خودم ناراحتم .

گفتم :452!!؟دلم یک دفعه  فرو ریخت .

گفتم: نکند سید ؟لبم را گاز گرفتم و گفتم :خدا نکند .
گفتم ای دل غافل!دیدم دلم بد جوری شور می زند .

ماشین آمد و دوباره رد شد و اسم سید را گفت.

یک چیزی تو گلوم باد کرد .زدم به پیشانی خودم وگفتم :خاک بر سرت علی !جا ماندی .

راه می رفتم و حرف می زدم .

می گفتم :تو را به جدت قسم شفاعتم کن!اصلا نفهمیدم از کنار دوستم رد شدم  همین طور راه می رفتم وبا خودم حرف می زدم .

 
سيد بي قرار به روايت علي ناصري
سيد حميد مير افضلي
نگارش یافته توسط الياس   

علی ناصری :

یک موتور تریل 125 داشتیم در اختیار سید بود .

با این که ما کار داشتیم و منطقه را برای عملیات بعدی شناسایی می کردیم ،آمد گفت آقای ناصری !من یک چند روزی می خواهم بروم .

گفتم :کجا ؟گفت :می خواهم بروم غرب .

گفتم :این جا ما..
گفت :من بلد نیستم اینجا مفت بخورم وبخوابم .
من بعد ها وقتی به این لحظه فکر می کردم ،حتی در روزهای اسارت ،به این نتیجه می رسیدم که عوض این که شهادت به سراغ او بیاید خودش می رفت سراغ شهادت .

همیشه روحیه آفندی(عملیاتی) داشت .

من آن خشم معروف مومن را فقط تو سید می دیدم .

با تمام این حرف ها گفتم :نه

خیلی ناراحت شد و رفت پیش علی هاشمی و گفت:علی آیه ولایت را نمی خواهد برام بخوانی .

من همه اینها را بهتر از تو بلدم .اگر یادت باشد،از روز اول شرط کردم که تا وقتی با شما کار می کنم که عملیات داشته باشید ،من مخلص تان هم هستم .

اگر عملیاتی در کار نیست، بگذارید بروم .
علی گفت :کجا ؟

سید گفت :غرب .بچه های لشکر ثارالله الان آنجا هستند .

می خواهم خودم را به آنها برسانم .

علی راضی شد و گفت:حالابمان فردا صبح برو .

سید گفت :نه همین الان باید حرکت کنم .
سید با همان موتور از جفیر تا غرب را رفت .بعدها وقتی برمی گشت ،آمد پیش علی هاشمی ،خندید و گفت :علی جان ،یک وقت از دست من ناراحت نشده باشی ؟
علی خندید و گفت:یک خط  طلبت .باشد بعد تلافی می کنم .
من هر وقت چشمم به حمیدیه و کرخه و آب روانش می افتد ،چهره جوان سید را می بینم که به من می خندد

تاریخ بروز رسانی ( 19 بهمن 1388 ساعت 12:57 )
 
خواب سبز
سيد حميد مير افضلي
نگارش یافته توسط الياس   

علی محمدی نسب :
خدا رحمت کند محمد باقری را .خواب دید محله ی قطب آباد سبز پوش شده .

وقتی صبح آمد خوابش را تعریف کرد ،هر کس تعبیری داشت .
هیچ کس فکرش را نمی کرد که آن شال سبز نشان سید بودن است .

هیچ کس فکرش را نمی کرد. سید شهید شده باشد .

من که برای تشییع جنازه اش نبودم .ولی بچه هایی که رفته بودند ،آمدند و گفتند :مردم عزا دار نبودند .قطب آباد عزادار بود .

آن قدر پرچم زده بودند که ما تا حا لا تو عمرمان چنین چیزی ندیده بودیم .
خواب محمد علی این طور تعبیر شد .

خدا هر دوشان را رحمت کند.

 
<< شروع < قبل 1 2 3 4 5 6 7 8 بعد > پایان >>

صفحه 1 - 5 از 36
 

تصویر اتفاقی

mirafzali5_20100204_1965127918.jpg

نظر سنجی

راههای انتقال فرهنگ ایثار وشهادت از نظر شما:
 

تبلیغات سایت

لینک Rss مطالب